
بچه گرگ ها!!!
اوایل آشنایی من و حاجی بود . حاجی در گرگان برنامه داشت و ما برای آوردنش به تهران رفته بودیم . سر شب در منزل حاجی بودیم و میخواستیم بعد از شام به طرف گرگان حرکت کنیم .
در بین شام زنگ منزل حاجی به صدا در آمد و دقایقی بعد حاج آقا احمد افضلیان که از دوستان نزدیک حاجی بود وارد اتاق شد.
آقای افضلیان بعد از وارد شدن با حاجی سلام کرد و به ما هم دست داد ولی با تعجب و هاج و واج به ما نگاه می کرد!
ما از نگاه او متعجب شده بودیم . در همین بین آقای افضلیان خم شد و در گوش حاجی به آرامی مطلبی را گفت که حاجی خنده اش گرفت و گفت :
«اینا بچه های گرگانند٬ نه بچه گرگ ها!!!»
قضیه از این قرار بود که خانم حاج آقا دم در به آقای افضلیان می گوید که بچه های گرگان بالا هستند و به ایشان هم تعارف می کند که بالا بیاید. آقای افضلیان اینطور می شنود که بچه گرگ ها بالا هستند و به همین دلیل وقتی وارد می شود با تعجب به ما نگاه می کند و موضوع را از حاجی می پرسد!
آقای افضلیان از آنشب با ما رفیق شد و اتفاقا همان شب همراه حاجی و ما به گرگان آمد و هنوز هم که گاهی اوقات همدیگر را می بینیم خاطره ی بچه گرگ ها را یادآور می شویم.